lms banner 1

dastan-amozande 


 

قدرزحمت

مرد توانگری وقتی دید پسرش بزرگ شده به همسرش گفت:اوبایدروزها به خارج از خانه برود وکار کند . مادر که علاقه زیادی به فرزندش داشت روزها پسرش را

به خانه خواهر خود می فرستاد وشبها که بر میگشت سکه ای به او می داد تا به پدرش داده وبگوید که آن سکه نتیجه زحماتش می باشد پدرهم سکه را در آتش

می انداخت روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه مادروسرهردوخسته شدند ویک روز پسر تصمیم گرفت کار کند عصرآن روز وقتی به خانه برگشت

سکه ای که نتیجه زحمت آن روزش بود رابه پدردادپدرنیزآن رادرآتش انداخت پسر به ناگاه دست در آتش کرد وسکه رابیرون کشیدپدرگفت :آری امروز راکاری کرده ای.

اشک های مادر:

کودک ازمادرش پرسید«چرا گریه می کنی»

مادر پاسخ داد:«چون مادرم»

کودک گفت:«نمی فهمم»

مادر اورادرآغوش کشیدوگفت:«هرگزنخواهی فهمید..........»

کودک ازپدرش پرسیدکه چرامادربی هیچ دلیلی گریه می کند تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طورهستند.

کودک تصمیم گرفت این موضوع راازخدابپرسد:«خدایا!چرامادرها به این راحتی گریه می کنند؟»وخداوندگفت:پسرم!من بایدمادران راموجوداتی خاص خلق

می کردم.من شانه های آن ها راطوری خلق کردم که توان بارسنگین زندگی را

داشته باشند ودرعین حال آرام ومهربان باشند.من به مادران نیرویی دادم که طاقت

به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند.من به آن هانیرویی دادم که توان ادامه راه

را،حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند،داشته باشند،توان مراقبت از خانواده درهنگام بیماری،بی هیچ شکایتی.

فرزندانشان را آموختم،حتی هنگامی که این فرزندان با آنهابسیاربدرفتارباشند.

ارزش یک سال رادانش آموزی که مردودشده می داند.

ارزش یک ماه رامادری که فرزندنارس به دنیاآورده می داند.

ارزش یک روزراکشاورزی می داندکه به امیدباران چشم برآسمان دوخته.

ارزش یک ساعت راعاشقی می داندکه چشم به راه دلداده خود دارد.

ارزش یک دقیقه راشخصی که ازقطارجامانده می داند.

ارزش یک ثانیه راآن که از تصادفی مرگبارجان به دربرده می داند.

           

            هرلحظه گنج بزرگی است،گنج خودرامفت ازدست ندهید.

           

            ****بازبه خاطرداشته باشیدزمان منتظرهیچ کس نمی ماند****

دوچرخه سواری:

دوسال پیش که دوچرخه سواری راشروع کردم اصلاٌتصور نمی کردم کهارتباط من باآن جدی ترازدوچرخه سواری عادی وتفننی باشدنخستین سفرازاین دست یک سفر150 مایلی بودکه به مناسبت جمع آوری پول برای مبارزه بافلج چندگانه ترتیب داده می شد.

موقعی که ثبت نام کردم حمایت ازهدف ارزشمندبادوچرخه سواری برایم کار

خارق العاده به نظر می رسید امافکردوروزرکاب زدن تردیدودودلی مرا دراین کارافزایش می داد.

روزمسابقه،ابتدااز روحیه بالایی برخورداربود اما درپایان روزخستگی وضعف برمن چیره شد.می گویند بدن انسان به ذهن اومتصل است.درستی این مطلب درعمل برای من ثابت شدهربهانه ای که مغزم صادر می کردگویی یک راست به پاهایم منتقل می شد«من ازعهده این کاربر نم آیم»تبدیل به انقباض پاهایم می شد

«اونای دیگه بهترازمن هستند»به کم نفسی تبدیل می گردید.

ازستیغ تپه که سرازیرشدم دوچرخه سوارتنهایی رادیدم که به آهستگی رکاب

می زد.به نظرم آمداومتفاوت ازدیگران دوچرخه سواری می کند.به سرعت خود

افزودم وازکنارش ردشدم.اودختری بودکه آهسته وپیوسته رکاب می زدوتبسمی

ملایم ومصمم برچهره داشت امااوفقط یک پاداشت.

تمرکزفکری من همان لحظه تغییرکرد.یک روزتمام نوان واستقامتم رازیرسوال برده بودم .اماتازه متوجه واقعییت شده بودم.این بدن نبودکه می توانست برای رسیدن به هدف کمکم کندبلکه ارده بود.

                                                            بهترین الگو:

ازدوابی یر پرسیدند:

بهترین الگوبرای پیروی چیست؟افرادپرهیزکاری که زندگی شان راوقف خدامی کنندونمی پرسندچرایا افرادبافرهنگی می کوشند اراده ی باریتعالی رابفهمند.

دوابی یرگفت:بهترازهمه کودکان است.

گفتندکودک هیچ چیزنمی داندواقعیت چیست.

دوابی یرگفت:سخت دراشتباهید.کودک چهارخصوصیت داردکه هرگزنبایدفراموش کنیم همیشه بی دلیل شاداست.همیشه به کاری مشغول است.وقتی چیزی می خواهد

تاآن رانگیردازعزم واصرارش کم نمی شودوسرانجام می تواندخیلی راحت گریه کند.

                                                تفکردرباره مرگ:

ازکنفسیوس پرسیدند:

اجازه می دهیدنظرشمارادرباره مرگ بپرسیم.

کنفسیوس پاسخ داد:البته اما ماکه هنوززندگی رانفهمیده ایم؟چرامی خواهیم درباره مرگ بدانیم فکراین موضوع رابگذاربرای وقتی که زندگی تمام شد.

                                   

شکی که انسان راعوض می کند:

درفلکورآلمان قصه ای است که می گویدمردی صبح ازخواب بیدارشدودیدتبرش ناپدیدشده است.شک کردکه همسایه اش آن رادزدیده است ،برای همین تمام روزاو رازیر نظرگرفت.

متوجه شدهمسایه اش در دزدی مهارت دارد،مثل یک دزد راه می رود،مثل دزدی که می خواهد

چیزی راپنهان کند.پچ پچ می کند.آن قدر شکش مطمئن شدکه تصمیم به خانه برگرددلباسش را

عوض کندنزدقاضی برودوشکایت کند.

اماهمین که وارد خانه شد،تبرش را پیداکرد.زنش آن راجابجا کرده بود.مردازخانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش رازیرنظرگرفت.ودریافت که اومثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند ورفتارمی کند.

            هیچ چیزجز خود انسان قادر به ایجادصلح وآرامش برای خودنیست:

نجاری درتعمیرات منزل به من کمک می کرد .تازه دست از کارظاقت فرسای اولین روز کاریش کشیده بود.پنچری چرخ یک ساعت ازکارهای روزانه اش رابه تعویق انداخته بود.اره برقی اش از کار افتاده بود.وحالاوانت قراضه اش روشن نمی شد.وقتی داشتم اورابا ماشینم به منزلش می رساندم مثل سنگ ساکت وصامت نشسته بود.به درخانه شان رسیدیم مرابرای یک استکان چای

دعوت کرد.واردحیاط که شدیم لحظه ای کناریک درخت کوچک ایستادنوک شاخه درخت را نوازش کرد.وقتی که واردمنزل شددگرگونی شگفت انگیزی دروجود اوپیداشد.صورت قهوه ای

آفتاب سوخته اش پر ازچین وچروک خنده شد.او بچه های خودرادرآغوش کشید وهمسرخودرابوسید.پس از خوردن چای مراتا نزدیکی های ماشینم بدرقه کرد.ازکناردرخت که می گذشتیم.کنجکاوی من تاحدی که اعلای خودرسید.برای ارضای کنجکاوی ام علت توقف او

درمقابل درخت ونوازش نوک شاخه های آن را از اوپرسیدم.نجارگفت هان اون درخت ،درخت دردهای من است که این درد ورنج به خانه و زن وبچه های انسان تعلق ندارد.

به همین خاطر من هر شب هر یک ازناراحتی های خودراهنگام ورود به منزل از شاخه های این درخت آویزان می کنم وهر روزصبح روز بعدموقع رفتن سرکاردوباره برمی دارمشان.              

                                    اکنون بهار است:

مردنابینا روی اولین پله ورودی ساختمان بزرگ یک مرکز دولتی نشسته بودوکلاه خودرابرزمین گذاشته وبر روی قاب کوچکی که درکنارش بودنوشته شده بود:به من نابینا کمک کنید درون کلاه آن مرد دوسکه نیز وجود داشت شخصی از کنار آن مردنابینا می گذشت چشمش به

سکه های درون کلاه ،مردنابیناونوشته روی قاب افتاد ازمرد نابینا،اجازه گرفت ودر طرف دیگر قاب جمله ای نوشت ودرکنار مردنابینا گذاشت عصر آن روزکه ازکنار مرد نابینا می گذشت متوجه شد کلاه آن مردپر شده است ازسکه .مردنابینا که صدای پای مرد را می شناخت گفت مگر بر روی قاب چه نوشته ای که من امروز احساس می کنم پول بیشتری نسبت به روزهای

قبل جمع آوری نموده ام. مرد گفت: من دراطراف دیگر قاب نوشتم اکنون بهار است متاسفانه من نمی توانم بهار راببینم.

در زندگی نیزبرخی مواقع با عوض کردن لحن صدا وادبیات صحبت می توان جریان امور را به نفع خود تغییر داد.

                                                گل  صداقت

شاهزاده ای درچین می خواست ازدواج کند ضمن مشاوره بایکی از وزیران مقرر شدکه زیباترین دختران رااز سراسرچین به دربار فراخوانندتاشاهزاده یکی از آنها راانتخاب نماید.

دخترخدمتکار دربارکه بهره چندانی از زیبایی نداشت دراین مراسم شرکت نمودپدر دختر به او گفته بود که در این مراسم تو شانس انتخاب شدن نداری دختر به پدرش گفت حداقل می توانم یک بار هم که شده شاهزاده رااز نزدیک ببینم.

روز موعودفرا رسیدزیباترین دختران ین درقصرجمع شده بودنددراین بین دختر خدمتکارقصرنیزحضورداشت .شاهزاده بعد ازبازدیدازصف دختران به هریک از

آن ها دانه ای دادوبه آن هاگفت این دانه ها رابایدبکاریدهرکسی که زیباترین گل راپرورش دهدهمسرآینده شاهزاده خواهد بود.

دخترخدمتکار نیزدانه راگرفت وآن رادرگلدانی کاشت بعد ازمدتی هیچ گونه گیاهی درگلدان سبزنشددختربامتخصصین زیادی مشورت نمودوبسیاری ازمهندسان رشته

کشاورزی رابه دربارآوردکه از آن هاکمک بگیردولی سودی نبخشیدروزموعودفرا رسیدتمام دختران باگلدانهایی بسیار زیبابه قصرآمدندخدمتکاربه دخترش گفت دیدی هیچ شانس نداری حداقل دراین مراسم شرکت نکن دختربه پدرش گفت باگلدان خالی خواهم رفت وباردیگر شاهزاده را ازنزدیک می بینم.

دختران درحالی که گلدانهایی بسیارزیبادرکنارخود داشتندبه انتظارایستاده بودندگلدان دخترخدمتکارخالی بودوهیچ گلی درآن وجودنداشت سایرین بسیاربه دخترخندیدندو او راموردتمسخرقراردادند.شاهزاده بعد ازاینکه ازدختران و

گلدان های بسیارزیبای آنان بازدیدنمودگفت:من اکنون دراینجاهمسرآینده خودرا

انتخاب خواهم نمودوباصدای بلنددخترخدمتکار رابه همه نشان دادوگفت همسر آینده من این دخترمی باشد.سایرین اعترض نمودندکه درگلدان آن دخترگلی وجود نداردشاهزاده گفت:دانه هایی که به شما دادم تماماًعقیم بودندوامکان نداشت هیچ کدام به گلی تبدیل شوندوتنهاانسان صادق دربین شمادخترخدمتکارقصرمی باشدکه ازاین به بعدهمسرمن خواهدبوداوگل صداقت رادرگلدان کاشته است.

                                                حکمتی درکار است:

روزی پادشاهی بایکی از وزیران صاحب نظرخودبه شکار رفته بودندکه درجنگل بشیری به پادشاه حمله کردوتاوقتی اطرافیان پادشاه اورا ازچنگال شیرنجات دادندشیریکی ازانگشتان پادشاه راخورد.وزیربه نزدیک پادشاه آمدوبه اوگفت قربان

تگران نباشیدحتماًحکمتی درکاراست .پادشاه بلافاصله دستورزندانی شدن وزیررا

صادرنمودوبه وزیرگفت احمق من انگشت خودراازدست داده ام وآن گاه تواینطوری تعبیرمی کنی هنگامی که وزیررابه زندان می بردندوزیربه پادشاه گفت قربان در زندانی کردن من هم حکمتی وجود دارد.

            « به آهستگی شروع به مردن می کنی»

         اگرمسافرت نکنی                         

                        اگرنخوانی

                        اگربه صداهای زندگی گوش نکنی

                        اگرقدر خودرا ندانی

                        وقتی انگیزه درونی خود رامی کشی

                        وقتی اجازه نمی دهی دیگران به توکمک کنند

                        وقتی برده عادت های خودت می شوی

                        هرروز ازراه های همیشگی بروی

                        اگر روتین خودت راتغییر ندهی

                        اگرلباس هایی بارنگ های مختلف نپوشی

                        اگرباکسانی که نمی شناسی صحبت نکنی

                        اگراحساس عشق نکنی

                        اگرزندگیت راتغییرندهی وقتی ازکارت راضی نیستی

                        اگرازآنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی

                                               

contacrt-us

آمار بازدید

0853368
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
کل روزها
350
111
2099
1154
6012
15293
853368

پیش بینی امروز
432


IP شما:3.236.13.53

Back to top