lms banner 1

vojood khodavand


 

مردی برای اصلاح سرو صورتش به آرایشگاه رفت،در بین کار گفتگوی جالبی بین آنهادر گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند آرایشکر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید:چرا باور نمی کنی؟ 

آرایشگر جواب داد:کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟بچه های

بی سرپرست پیدا می شد؟اگر خدا وجود داشت درد ورنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد ورنج وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جرو بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد ومشتری از آرایشگاه بیرون رفت.به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند وکثیف و به هم تابیده و

ریش اصلاح نکرده که ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه!به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم.من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه آرایشگرها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح

نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت:نه بابا!آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تاکید کرد:دقیقا نکته همین است.خدا وجود دارد،فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند

contacrt-us

آمار بازدید

0853186
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
کل روزها
168
111
1917
1154
5830
15293
853186

پیش بینی امروز
216


IP شما:3.236.13.53

Back to top